آنچه جذاب است سهولت نیست، دشواری هم نیست، بلكه دشواری رسیدن به سهولت است
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ • وقتی توبیخ را با تمجید پایان می دهید، افراد درباره رفتار و عملكرد خود فكر می كنند، نه رفتار و عملكرد شما
• پیش از آنكه پاسخی بدهی با یك نفر مشورت كن ولی پیش از آنكه تصمیم بگیری با چند نفر
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ • كار بزرگ وجود ندارد، به شرطی كه آن را به كارهای كوچكتر تقسیم كنیم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ • عمر شما از زمانی شروع می شود كه اختیار سرنوشت خویش را در دست می گیرید
• در اندیشه آنچه كرده ای مباش، در اندیشه آنچه نكرده ای باش
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ • امروز، اولین روز از بقیة عمر شماست
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ • آنچه شما درباره خود فكرمی كنید، بسیار مهمتر از اندیشه هایی است كه دیگران درباره شما دارند
• هركس، آنچه را كه دلش خواست بگوید، آنچه را كه دلش نمی خواهد می شنود
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ • اگر هرروز راهت را عوض كنی، هرگز به مقصد نخواهی رسید
• كسانی كه در انتظار زمان نشسته اند، آنرا از دست خواهند داد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ • كسی كه در آفتاب زحمت كشیده، حق دارد در سایه استراحت كند
با یه شكلات شروع شد ٬ من یه شكلات گذاشتم تو دستش٬ اونم یه شكلات گذاشت تو دست من ٬من بچه بودم ،اونم بچه بود.
سرمو بالا كردم ٬سرش رو بالا كرد. دید كه منو می شناسه٬خندیدم ٬گفت دوستیم ؟ گفتم :«دوست دوست» گفت :تا كجا ؟
گفتم «دوستی كه تا ندارد » گفت : تا مرگ٬خندیدم و گفتم : من كه گفتم تا ندارد٬ گفت «باشه تا پس از مرگ» گفتم :«نه،نه،نه٬نه تاااا ندارد» گفت:قبول ، تا آن جا كه همه دوباره زنده می شن،یعنی زندگی پس از مرگ ٬بازم با هم دوستیم٬ تا بهشت،تا جهنم ، تا هر جا كه باشه من و تو با هم دوستیم
خندیدم و گفتم : تو براش تا هر كجا كه دلت می خواد یه تا بذار٬اصلأ یك تا بكش از سر این دنیا تا آن دنیا٬اما من اصلأ براش تا نمی ذارم نگام كرد .
نگاش كردم.باورنمی كرد٬می دانستم ٬اون می خواست حتمأ دوستی ما٬تا داشته باشه٬دوستی بدون تا رونمی فهمید٬گفت بیا برای دوستی مون یه نشانه بذاریم ٬گفتم باشه تو بذارگفت «شكلات» هر بار كه همدیگرو می بینیم یك شكلات مال تو و یكی مال من،باشه؟
گفتم باشه هربار یه شكلات میذاشتم تودستش،اونم یه شكلات میذاشت تو دست من ٬باز همدیگرونگاه میكردیم٬یعنی كه دوستیم٬دوست دوست
من تندی شكلاتم روبازمی كردم ومیذاشتم توی دهنم و تند تند اونومی مكیدم٬می گفت شكمو!!! تو دوست شكموی منی وشكلاتش رومیذاشت توی یه صندوق كوچولوی قشنگ٬می گفتم بخورش٬ می گفت : تموم میشه٬می خوام تموم نشه٬میخوام برای همیشه بمونه٬صندوقش پر از شكلات شده بود.
هیچ كدومش رو نمی خورد.من همشو خورده بودم.گفتم: اگه یك روز شكلاتاتو مورچه ها بخورن یا كرم ها ٬اونوقت چیكار می كنی؟
گفت:مواظبشون هستم می گفت می خوام نگهشون دارم تا موقعی كه دوستیم ومن شكلاتمو میذاشتم توی دهنم و می گفتم : « نه ، نه ،نه٬ نه٬تاااااا نه ٬٬دوستی كه تا نداره» یه سال،دو سال ،چهار سال،هفت سال ، ده سال و بیست سال شده.اون بزرگ شده ٬منم بزرگ شدم .
من همه شكلاتامو خورده ام ٬اون همشو نگه داشته٬اون امشب اومده تا خداحافظی كنه می خواد بره اون دور دورا می گه می رم اما زود برمی گردم٬من که می دانم ،می ره و بر نمی گرده٬ یادش رفت به من شكلات بده .
من که یادم نرفته یه شكلات گذاشتم كف دستش٬گفتم «این برایخوردن» یك شكلاتم گذاشتم كف آن دستش :«این هم آخرین شكلات برای صندوقكوچیكت»
یادش رفته بود كه صندوقی داره برای شكلات هاش ٬هر دو تا روخورد٬خندیدم ٬می دانستم دوستی من «تا» ندارد٬میدونستم دوستی اون «تا» دارد مثل همیشه
خوب شد من همه شکلاتامو خوردم اما اون هیچ کدوم از شکلاتهاشو نخورده حالا میخواد چیکار کنه با یه صندوقچه پر از شکلات های نخورده...!!!
سال های سال بود که دو برادر در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود با هم زندگی میکردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و کار به جایی رسید که از هم جدا شدند. از دست بر قضا یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت: من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟ برادر بزرگ تر جواب داد : بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده است . سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم. نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت: من برای خرید به شهر می روم، آیا وسیله ای نیاز داری تا برایت بخرم؟ نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد: نه، چیزی لازم ندارم ! هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود. کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت: مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟ در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکر کرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست. وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است. کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد. نجار گفت: دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم...
روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با هم درمسابقه ی دو بدوند . هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود . جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند... و مسابقه شروع شد .... راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی بتوانند به نوک برج برسند شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید اوه,عجب کار مشکلیاونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلنده قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند... بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند.. جمعیت هنوز ادامه می داد,"خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف ... ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر.... این یکی نمی خواست منصرف بشه! بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو انجام داده؟ اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا کرده؟ و مشخص شد که برنده ی مسابقه کر بوده !!!
نتیجه ی اخلا قی این داستان اینه که :هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید... چون اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند-- چیز هایی که از ته دلتون آرزوشون رو دارید !هیشه به قدرت کلمات فکر کنید .چون هر چیزی که می خونید یا می شنوید روی اعمال شما تأثیر میگذاره پس مثبت فکر کنید
کر بشید هر وقت کسی خواست به شما بگه که به آرزوهاتون نخواهید رسید ! و هیشه باور داشته باشید من همراه خدای خودم همه کار می تونم بکنم
يکی بود يکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود وقتی مُرد همه می گفتند به بهشت رفته است آدم مهربانی مثـل او حتما ً به بهشت می رود در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کيفيت فراگير نرسيده بود و استـقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد فرشته نگهبانی که بايد او را راه می داد نگاه سريعی به فهرست نام ها انداخت و وقتی نام او را نيافت او را به جهنم فرستاد در جهنم هيچ کس از آدم دعوت نامه يا کارت شناسايی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود مَرد وارد شد و آنجا ماند چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت اين کار شما تروريسم خالص است نگهبان که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد: چه شده ؟ شيطان که از خشم قرمز شده بود گفت « آن مَرد را به جهنم فرستاده ايد و آمده وکار و زندگی ما را به هم زده.از وقتی که رسيده نشسته و به حرف های ديگران گوش می دهد و به درد و دلشان می رسد.
حالا همه دارند درجهنم با هم گفت و گو می کنند يکديگر را در آغوش می کشند و می بوسند جهنم جای اين کارها نيست! لطفا ً اين مَرد را پس بگيريد وقتی قصه به پايان رسيد درويش گفت با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند
کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان، وصلهای ناجور بر لباس هستی.
صدای ناهموار و ناموزونش خراشی بود بر صورت احساس. با صدایش نه گلی میشکفت و نه لبخندی بر لبی مینشست.
صدایش اعتراضی بود که در گوش زمین میپیچید. کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را. کلاغ از کائنات گله داشت.
کلاغ فکر میکرد در دایره قسمت، نازیباییها فقط سهم اوست و نظام احسن، عبارتی است که هرگز او را شامل نمیشود.
کلاغ غمگینانه گفت: کاش خداوند این لکه سیاه را از هستی میزدود و بالهایش را میبست تا دیگر آواز نخواند.
خدا گفت: صدایت ترنمی است که هر گوشی آنرا بلد نیست. فرشتهها با صدای تو به وجد میآیند. سیاه کوچکم، بخوان. فرشتهها منتظرند؛ و کلاغ هیچ نگفت.
خدا گفت: بخوان، برای من بخوان. این منم که دوستت دارم، سیاهیت را و خواندنت را. کلاغ خواند، این بار عاشقانهترین آوازش را خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد.